تبليغاتX
.♥.♥ - KHODA--ESHGH--MAN-- oo-♥..♥






















.♥.♥ - KHODA--ESHGH--MAN-- oo-♥..♥

همه ی موجودات فریاد می کنند که خدا وجود دارد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:43 توسط dadash farid |

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:42 توسط dadash farid |

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:40 توسط dadash farid |

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:38 توسط dadash farid |

 

دلم برای دیدن چشمهای قشنگت تنگ شده است
دلتنگی هایم همیشگیست
اشکهای روی گونه ام تمام نشدنیست
حالا دیگر حتی گرفتن دستهایت یکی از آرزوهای من است
در آغوش گرفتنت رویای شیرین من است
رویایی که در سر دارم قشنگترین صحنه زندگی من است
تو نمیدانی که آنچه در دل دارم درد چند ساله ی من است
تو نمیدانی که بودنت بهانه ای برای بودن من است
پس بدان و بمان با منی که بی تو ، حتی یک لحظه نیز نمیتوانم بی تو بودن را تحمل کنم
آن زمان که عاشق شدم ، آن لحظه که تو به قلبم آمدی ، قلبم تا ابد مال تو شد و نفس کشیدنم به شرط بودن تو شد
آری حالا که تو هستی ، دلتنگی نیز با من است، سخت است دور از تو بودن تحمل این درد کار من است.
هر لحظه که نفس میکشم ، عاشقتر میشوم ، هر چه با تو می مانم تشنه تر میشوم.
تشنه ی گرفتن دستهای گرمت  .
دلم برایت تنگ شده عزیزم ، دلم تنها تو را میخواهد عزیزم.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:14 توسط dadash farid |

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی،

 

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم


تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم



پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس


تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم



و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی


دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی


و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 

 تو را در دشتی از تنهایی و

 

حسرت رها كردم


همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت



حریم چشمهایم را به روی اشكی از

 

جنس غروب ساكت و نارنجی

 

خورشید واكردم



نمیدانم چرا رفتی نمیدانم شاید خطا كردم



و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی



نمی دانم كجا تا كی برای چه ولی رفتی



و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 


و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت



و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد



و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره

 

با مهربانی دانه بر میداشت


تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد



و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد


كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد



وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید


كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:



تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم



و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید



و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل میان

 

 غصه ای از جنس بغض

 

 

 كوچك یك ابر



نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت

 

 پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی

 

باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

 

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 23:14 توسط dadash farid |

باز هم میخواهم بنویسم

 

از مهمانی دیشب من و دل ،

 

که بی شک جای تو خالی بود !

 

از مستی و بی قراری ام ،

 

که نگاهم در عطش دیدار تو بود !

 

از نقاشی کلمات بر بوم دلم ،

 

که واژه ها برای بیان حرف دلم

 

 حقیر بود !

 

از همه چیز که دست به دست

 

هم داده بودند

 

 

تا دوباره قلم را بردارم ،

 

با او آشتی کنم

 

و اینها همه به خاطر تو بود !

 

برای تو ...

 

به راستی تو کیستی؟!

 

تو کیستی که دنیایم را

 

در هاله ی چشمانت می بینم

 

اگر دور از تو باشم ،

 

نهال وجودم پرپر می شود ...

 

و اگر با تو باشم ،

 

از لحظه های سرد تنهایی می گریزم

 

و به تو پناه می آورم ...

 

نمی دانم ...!

 

ای کاش ، 

 

ای کاش تو نیز دلتنگم باشی ...

 

ای کاش تو نیز عشقت را به من هدیه

 

دهی

 

تا من تمام روزهای زندگیم را ،

 

بدون هیچ واهمه ای به پای تو بریزم...

 


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 16:33 توسط dadash farid |

ای کاش می دانستی چقدر سخت است.

 

 چقدر دشوار است، هر شب

 

 بی آنکه تو در

 

 کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا

 

زمزمه کنم و برایت بنویسم.

 

ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم.

 

نیستی در کنارم تا

 

حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم

و من بایست هر شب، خسته از

 

 گذشت روز، خمیده از خستگی ها،

 

بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها

 

 و رنجیده از غریبه ها

 

 بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.

 

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد

 

اگر می بینی می نویسم و می نویسم

 

 و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که

 

 می دانم تو می خوانی.

 

 می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی.

می دانم که تو

 

 در کنار منی.

 

 شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... .

 

 اصلا مهم نیست.

 

کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه

 

 چشمی را در ذهن مرور کنم.

می توانم ساعتها بنویسم و برای

 

 همین است که  می گویم اینها همه از سر عاشقی است.

نترس.

 

 هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم.

 برای دیوانگی. برای فرزانگی.

 

 برای جاودانگی. و من به حضور نزدیکم.

و به دیدار. و به کنار.

 

 در کنارم باش.

 حتی اگر از من دوری.

 

عزیز دل

دلم طاقت نشستن ندارد

وقتی به چشمهایم می نگری

 

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد

وقتی مرا می نوازی

 

روحم پر می کشد وقت

ی با من سخن می گویی

 

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب

 

که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

 

از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار

 چیزی به یاد نمی آورم

 

فقط باید زمزمه کنم زیر لب به

گونه ای که تو نیز بشنوی

 

کسی درون من است که از دریچه

 

 چشمم به کوچه می نگرد

 

کسی درون من است... .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 19:51 توسط dadash farid |

 
 
 
آرزوی من اینست

 
که دو روز طولانی
 

درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
 
آرزوی من اینست
 

یا شوی فراموشم
 

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست
 

که تو مثل یک سایه
 

سر پناه من باشی
 
لحظه تر گریه


آرزوی من اینست
 

نرم و عاشق و ساده
 

همسفر شوی با من در سکوت
 
 
 یک جاده
 

آرزوی من اینست

 
هستی تو من باشم
 

لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم


آرزوی من اینست
 

تو غزال من باشی
 
 
تک ستاره روشن در خیال من باشی
 

آرزوی من اینست
 

در شبی پر از رویا
 

پیش ماه و تو باشم
 
لحظه ای لب دریا

 
آرزوی من اینست
 

از سفر نگویی تو

 
تو هم آرزویی کن
 

اوج آرزویی تو
 
آرزوی من اینست
 

مثل لیلی و مجنون

 
پیروی کنیم از عشق

این جنون بی قانون

 
آرزوی من اینست

 
زیر سقف این دنیا

 


من برای تو باشم
 

تو برای من تنها
 
 
 
نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 18:56 توسط dadash farid |

تو را نگاه می کنم
 

خورشید چند برابر می شود و روز را
 
 
 روشن می کند!
 


بیدار شو با قلب و سر رنگین خود

 
بد شگونی شب را بگیر
 

تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود

 
زورق ها در آب های کم عمقند...
 

خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
 

جهان این گونه آغاز می شود:
 

موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
 

(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
 
 
وخواب را فرا می خوانی)
 

بیدار شو تا از پی ات روان شوم
 

تنم بی تاب تعقیب توست!
 

می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم

 
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب

 
 
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 23:8 توسط dadash farid

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

از تو تقاضا دارم به من کمک کنی تا بتوانم

 

به قشنگترین لغات فکر کنم.و به زیباترین

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 الطافی که میتوانم انجام دهم،تا روز را روشنتر کنم

 

  خواهش میکنم به من کمک کن تا بتوانم

 

  به معنی واقعی یک انسان باشم.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

وهر وقت شخصی با محبت به طرف من می آید

 

 از تو استدعا دارم به من کمک

 

کنی تا بتوانم حر ف هایش را گوش کنم

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 و ترتیب اثر دهم.وهر وقت شخصی به عنوان

 

 کمک و شراکت به طرف من می آید،کمکم

 

کن استحقاق آن را داشته باشم و تا آخر با او وفادار بمانم

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

وهمیشه در زندگی سخاوتمند باشم و از تو میخواهم به

 

 من قدرتی عطا فر مایی که اگر کسی از من کمک

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
خواست،به او کمک کنم ،همان طور که تو به من کمک کردی

 

هر گاه که به تو احتیاج داشتم.    

 

     خدایا کمکم کن

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 13:15 توسط dadash farid |

خیلی دلم برات تنگ شده بود نمی دونم

 

 چرا اما این خوب می دونم که تا

 


حالا تو هیچ یک از ما‌ه‌های سال مثل ماه

 

رمضون احساس نیاز به تو نمی‌کردم

 


گفته‌بودند اگه می‌خوای بفهمی که عاشق خدا شدی

 

 یا نه ببین دلت واسه خدا تنگ می‌شه

 


هر موقع دلت واسه خدا تنگ شد اون موقع عاشق

 

 خدا شدی من که خودم خوب می‌دونم عاشق

 


خدا نشدم چون اگه عاشق مهربونم شده بودم...




خداجون شاید چون رمضون ماه آشتی کنونه من

 

بیشتر دوسش دارم.

 


خداجونم کمکم کن تو ماه رمضون

 

 

امسال عاشقت بشم.


 

مهربونم کمکم کن بعد از ماه رمضون امسال

 

 

 عاشقت بمونم برای همیشه.

 


یادمه تو اون حدیث قدسی خودت فرموده‌ بودی :

 

 هرکی دنبال من بگرده

 


من خودم بهش نشون می‌دم می‌کنه

 


«خداجونم کمکم می‌کنی تا منم ...»

 

 

 هرکی من پیدا کنه عاشقم می‌شه

 

 


«خدا جونم من اومدم با تمام وجودم اومدم

 


نه نمی‌دونم بازم نمی‌دونم که آیا با تمام وجودم

 

 

 اومدم یا نه اما اومدم تو ماه‌

 


رمضون اومدم اومدم می‌خوام که عاشقت

 

 

بشم کمکم کن»

 

 


هرکی عاشق من بشه من خداهم عاشق

 

 

 اون می‌شم«خوش به حال کسی که تو

 


 عاشقش بشی ، یعنی هرکسی که تو

 

 

عاشقش بشی دیگه نونش

 


 تو روغنه دیگه بنز الگانس و خونه چند طبقه

 

 

 تو شمال تهران و... اینا همه رو بهش

 


 می‌دی! بازم راهم گم کردم بازم رافتم

 

 

تو مادیات شاید

 


به این خاطر اینا دنبال تو می‌گردم شاید به همین

 

 

 خاطره که نمی‌تونم

 


باهات حرف بزنم.»هرکی من خدا

 


 

 عاشقش بشم می‌کشمش!هرکی که من بکشمش

 

 خودم خون‌بهاش می شم.


خدا جون دوست دارم حتی اگه شیطان تمام

 

 وجودم اسیر کرده باشه قلبم مال

 


 

توست و تو همیشه در قلب من هستی .

 


کمکم کن تا دوستت داشته باشم.

 


 

تا دنبالت بگردم.

 

 


 

تا پیدات کنم.

 


تا عاشقت بشم.

 


تا برات بمیرم و...

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 0:1 توسط dadash farid |

 
 
با توام با تو خدا

 

یک کمی معجزه کن

 

چند تا دوست برایم بفرست

 

پاکتی از کلمه

 

جعبه ای از لبخند

 

نامه ای هم بفرست

 

کوچه های دل من

 

باز خلوت شده است

 

قبل از اینکه برسم

 

دوستی را بردند

 

یک نفر گفت به من

 

باز دیر آمده ای

 

دوست قسمت شده است

 

با توام با تو خدا

 

یک دل قلابی

 

یک دل خیلی بد

 

چقدر می ارزد؟

 

من که هرجا رفتم

 

جار زدم:

 

شده این قلب حراج

 

بدوید

 

یک دل  مجانی

 

قیمتش یک لبخند

 

به همین ارزانی

 

هیچ وقت اما

 

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

 

هیچ کس دل نخرید

 

با توام با تو خدا

 

 بیا این دل من مال خودت

 

خواهش می کنم ای خدا

 

ببر این دل را نزد خودت

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:49 توسط dadash farid |

گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدارا بگیریم

 

 غافل از اینکه خدا این پایین ایستاده و نردبان را محکم

 

 گرفته که ما نیفتیم!

 

توسط نیاز

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 23:19 توسط dadash farid |

 

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

 


بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

 


سوگند به هر چهارده آیه نور

 


سوگند به زخم های سرشار غرور

 


آخر شب سرد ما سحر می گردد

 

مهدی به میان شیعه برمی گردد

 


یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ...

به خدا سوگند دنیا را آذین می بندیم اگر

 

 لحضه آمدنت را بدانیم ...

 

مهدی جان تولدت مبارک 

 

مهدی جان صدایم رو بشنو

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 23:17 توسط dadash farid |

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا

 

 میکرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد .


جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود

 

و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق

 

 كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه

 

 

 تاكنون ديده‌اند.

 


مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب

 

 خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت

 

 كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران

 

 با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام

 

مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته

 

 شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي

 

جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين

 

گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي

 

 نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن

 

را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند

 

با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين

 

 قلب را دارد؟

 

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي

 

مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو

 

فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

 

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر

 

 مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم.

 

هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،

 

 من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

 

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است

 

 كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

 

اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي

 

دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛

 

چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

 

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام

اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين

 

 شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند

 

اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . اميدوارم

 

كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق

 

را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پر كنند،

 

 پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه

 

اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد

 

 رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و

 

با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را

 

گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب

 

 پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت

 

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،

 

 اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب

 

پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 23:8 توسط dadash farid |

تقدیم به او که بهترینه بهتریناست
 
تـو هـموني كـه يـه روز ، مــن تو رو خواسـتم از خـدا
 

اونـكه دنـبالش مي گـشـتم ، هـمـيــشه تـو قـــصـه ها
 

تـو همون هستي كه من ، تـو خواب و رويــا مي ديـدم
 

خــودم و بــدون تــو ، هــمـيـشه تــنــها مي ديـدم
 

اون تويي كه روز و شب،من و با خودت به رويا مي بري
 

تـوي دنـيا واسـه من، اون تـويي كـه از همه عـزيزتري
 

تـو هـمون روحي كه تـو جسم مـني
 

تـو شــبـيه مـــن و هـم اسـم مـني
 

تـو هـمـيـشه از دلــم بــا خــبـري
 

حـتي از من به خودم ، خودي تري
 

تـو هـموني كه مي خوام ،جـز تـو چيزي نمي خوام
 

مـي رسـم كــنـار تــو ، بـــه هـــمـه آرزوهـــام
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 23:7 توسط dadash farid |

تنهایم

 

کنار پنجره می آیم

 

نسیم تبسم تو جاریست

 

قاصدکها آمده اند

 

در رقص باد و یاد

 

سبز

 

سپید

 

سرخ...

 

و این آخرین قاصدک

 

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

 

****

می خوانمت

 

با هفت زبان

 

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

 

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

 

سرشار از تنفس آینه و عود

 

سرشار از بلوغ آسمان

 

و من هر چه می آیم

 

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

 

می خواهم در بیرنگی گم شوم

 

****

نمی دانم

 

شابد به نسیمی که صبح گاه

 

در سایه روشن حسرت و لبخند

 

از کنار دستهایت عبور کرد

 

می اندیشی

 

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

 

که در سپیده دم ستاره و اسپند

 

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

 

و تو نم نم

 

در تنهایی و ماه

 

ناپدید شدی

 

و تنها رد پایت

 

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

 

جا ماند

****

 

جای تامل نیست

 

قاصدکها آمده اند

 

و تو در سرود خلسه و خاکستر

 

ناپیدا شده ای

 

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

 

و به انتظار شب بوها

 

که در بهاری زرد

 

به شکوفه نشست

 

****


نمی دانم کدام پرنده

 

در نبض مدادهایت جاری بود

 

که هیچ کاغذی

 

در وسعت حجم آن نگنجید

 

راستی نگفتی کدام باد

 

بادبادکهایت را با خود برد

 

****


پنجره را می بندم

 

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

 

و آفتابگردان نگاه تو

 

در آسمان هشتم

 

ناتمام ادامه دارد

 

و من

 

به یاد آن پرنده ای می افتم

 

که صبح

 

در متن بلوغ و آفتاب

 

ناپیدا گم شد

 

ناپیدا گم شد

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 23:4 توسط dadash farid |

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــاد 

 

   فــــــــــــــــــــریـــــــــــــادی بـــــــرای تــــــــــــــــو

 

  فریادی که از اعـــــماق قلـــــب خستـــه ام پا می گیرد

 

  و هــــــــــــــنــــــــــوز کــــــــــــــــه هـــــنـــــــــوز

اســـت

 

  و بــــا ایـــــــــــــن کــــــــه مـــــــدت ها از رفتنــــــت

 گذشته

 

 هنــــــــوز بر حنــــــــــــــجره خســــــته ام جاری

 نگـــــــــــشته

 

 

 زیـــــــــبایــــــم

 

 هنوز نتوانسته ام درد عمیق

 

 نبــــودن و رفتـــــــنت را باور کنـــــم

 

عشــــــــــــــــــــــق من    

 

هنوز صـــــدای زیبای مستیت

 

و هنوز گم شدن در قطره قطره ی

 

 بـــــــــــــعد صدایت فراموشم نشده

 

و بــــــــــه خدای اسمان ها قســـــــــم

 

هـــــــنــــــوز کـــــه هــــنـــــوز اســـــــــت

 

عروجی که با تو بودن برایـــم اورده پایان نیافته   

 

پرنده را که ازاد کنی

 

روزی برمــــــــــی گردد

 

و مــــــــــــــن خاکـــــــی

 

از ایــــــــــن اتفــــــاق زمینی

 

زیـــــــــــــاد دور نیســــــــتــــم

 

روزی مـــــــــــــــی ایـــــــــــــــــم

 

و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود

 

بـــــــــــــــه اوج رویاهـــــایم می بــــرم

 

مـــــی بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــیــــــــنی

 

مــــــــــخمـــــــــل رویــــــاهــــای پســــــــرک

 

چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــی دارد!!!!!!!

 

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن می

ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم 

مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم

بــــــــــــــــــــــــاش

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 23:0 توسط dadash farid |

همسفر خسته ام از این همه راه

 

خسته از نای و نی و این همه اه

 

راه ، تکرار زمان است چرا

 

همسفر فاش بگو راز چرا

 

اری از ایینه ها نیست نشان

 

ان نشان های نهان نیست عیان

 

اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم

 

مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم

 

هوشیارم ز دل ِ خویش چرا

 

ان که مستم بکند ، نیست چرا

 

همسفر گرچه رهایم کردی

 

راست گو ، ره به کجا اوردی

 

نکند باز به من می خندی

 

زین که پروانه شدم می خندی

 

خنده کن تا که منم سوز شوم

 

بنواز تا که منم کوک شوم

 

ره  به تنهایی من می گرید

 

همسفر ، باش ، دلم می گرید

 

خُنک ان روز که اندر پیش است

 

دل ِ زهر خورده ی من در نیش است

 

باش تا سایه ای بر من باشی

 

وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 22:58 توسط dadash farid |

خدایا من اگر بد کردم تورا بنده ی خوب بسیار است

 

اما اگر مدارا نکنی مرا خدای دیگری کجاست؟

 

توسط نیاز

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:15 توسط dadash farid |

ماه من غصه چرا؟

 

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل

 

ان روز نخست گرم و ابی و پر از مهر به

 

 ما می خندد یا زمینی را که دلش از سردی

 

 شبهای خزان نه شکست و نگرفت بلکه

 

 از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر

 

 امید کشید و در اغاز بهار دشتی

 

 از یاس سپید زیرپاهامان ریخت

 

تا بگوید که هنوز پر ازامنیت احساس خداست

 

 .ماه من غصه چرا؟

 

تو مرا داری و من هر شب وهر روز

 

 ارزویم مه خوشبختی تو ست!

 

ماه من!

 

دل به غم دادن و

 

 از یاس سخن گفتن ها کار انهایی نیست

 

که خدا را دارند....!!!

توسط:نیاز

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:11 توسط dadash farid |

 

سلام خدای مهربون و بخشنده:

 

خدا چرا همه برای این دنیا تلاش میکنن!

 

تو مگه نگفتی من آرامش را تو اون  دنیا به بندهام میدم!؟

 

پس چی شد!

 

خدا چرا همه به خاطر راحتی تو این دنیا دست به

 

همه کاری میزنن!؟

 

خدا چرا همه دوس دارن به راحتی چیزی

 

رو به دست بیارن

 

بی اونکه براش زحمتی بکشن!؟

 

خدا جونم چرا به یکی میدی که یادش به تو نیست!؟

 

به یکی هم نمیدی و همش هم میگه خدایا شکرت!؟

 

خدا چرا ما آدما خوشی میزنه زیر دلمون!؟

 

خدا چرا آدما چند رنگ دارن چرا وقتی باتوکار

 

دارن بیاد تو میفتن!؟

 

چرا میدونم که ناراحت نمیشی که بندهات بعضی

 

وقتا بیاد تو هستن چون تونیازی نداری!؟

 

خدا جونم چرا بین آدما اینقدر فاصله هست !؟

 

چرا بعضی ها پول و زندگی تو این دنیا از همه چی

 

حتی تو واجب تر میدونن !؟

 

خدا تو که میبینی ناراحت نمیشی!؟

 

خدا چرا به بعضی همه چی دادی که تو رو از یاد بردن!؟

 

بعدشم میگن خودمون تلاش کردیم !؟

 

خدا جون چرا دنیا اینجوری شده!؟

 

حتما حکمتی داره!؟

 

آره حتما چون کارای تو هیچ وقت بی حکمت نیست!؟

 

خدا چرا ادما همه چی رو تو پول میبینن!؟

 

خیلی دوست داشتم بدونم!؟

 

خدا من همیشه راضی بودن به رضای تو !؟

 

خداشکر هیچوقت هم کم نیاوردم!؟

 

خداجون من همیشه تو حس میکنم!؟

 

چون تو رو باور دارم

 

چرا!؟

 

اینکه سلامتی دادی به من

 

اینکه منو آفریدی

 

اینکه همیشه کمکم کردی

 

اینکه وقتی صدات زدم جوابم رو دادی

 

اینکه دوسم داری

 

اینکه اینقدر بزرگی

 

اینکه اینقدر بخشنده هستی

 

اینکه من هر بدی میکنم تو باخوبی جواب منو میدی

 

اینکه تو بهترین هستی

 

اینکه به هیچکس محتاج نیستی

 

اینکه بزرگی

 

اینکه دوستت دارم خدا جونم

 

اینکه همیشه تو نگهدار من و خانوادم بودی

 

اینکه تو روزی رسون هستی

 

اینکه اگه تو نبودی دنیایی نبود

 

اینکه...............................................................

 

خدا جون ببخشید خیلی عادی حرف زدم

 

 خداجونم دوستت دارم

 

خدا جون مرسی که بیادم بودی و هستی

 

امیدوارم بتونم که میدونم نمیتونم جبران کنم

 

درضمن تو احتیاجی نداری

 

مرسی که به حرفام گوش دادی

 

خدا جون اون موضوع رو هم به تو واگذار

 

میکنم هرچه حکمت تو باشه همون میشه

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 12:22 توسط dadash farid |

 

پیش از اینها فکر میکردم خدا

 

خانه ای دارد کنار ابر ها

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

 

خشتی از الماس خشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج و بلور

 

بر سر تختی نشسته با غرور

 

ماه برق کوچکی از از تاج او

 

هر ستاره پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او آسمان

 

نقش روی دامن او کهکشان

 

رعد و برق شب طنین خنده اش

 

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

 

دکمه ی پیراهن او آفتاب

 

برق تیر و خنجر او ماهتاب

 

هیچ کس از جای او آگاه نیست

 

هیچ کس را در حضورش راه نیست

 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

 

از خدا در ذهنم این تصویربود

 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 

خانه اش در آسمان دور از زمین

 

بود ،اما میان ما نبود

 

مهربان و ساده و زیبا نبود

 

در دل او دوستی جایی نداشت

 

مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

هر چه میپرسیدم از خود از خدا

 

از زمین از اسمان از ابر ها

 

زود می گفتند این کار خداست

 

پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

هر چه می پرسی جوابش آتش است

 

آب اگر خوردی جوابش آتش است

 

تا ببندی چشم کورت می کند

 

تا شدی نزدیک دورت میکند

 

کج گشودی دست ،سنگت می کند

 

کج نهادی پا ی لنگت می کند

 

تا خطا کردی عذابت می دهد

 

در میان آتش آبت می کند

 

با همین قصه دلم مشغول بود

 

خوابهایم خواب دیو و غول بود

 

خواب می دیدم که غرق آتشم

 

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

 

بر سرم باران گرز آتشین

 

محو می شد نعره هایم بی صدا

 

در طنین خنده ی خشم خدا …

 

نیت من در نماز ودر دعا

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه می کردم همه از ترس بود

 

مثل از بر کردن یک درس بود …

 

مثل تمرین حساب و هندسه

 

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

 

سخت مثل حل صد ها مسئله

 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

 

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

 

راه افتادیم به قصد یک سفر

 

در میان راه در یک روستا

 

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

 

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

 

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

 

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

 

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

 

با وضویی دست ورویی تازه کرد

 

گفتمش پس آن خدای خشمگین

 

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

 

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

 

فرشهایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان و ساده و بی کینه است

 

مثل نوری در دل آیینه است

 

عادت او نیست خشم و دشمنی

 

نام او نور و نشانش روشنی

 

خشم نامی از نشانی های اوست

 

حالتی از مهربانی های اوست

 

قهر او از آشتی شیرینتر است

 

مثل قهر مهربان مادر است

 

دوستی را دوست معنی می دهد

 

قهر هم با دوست معنی می دهد

 

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

 

قهری او هم نشان دوستی ست

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

 

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیکتر

 

از رگ گردن به من نزدیکتر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

 

نام او راهم دلم از یاد برد

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

 

چون حبابی نقش روی آب بود

 

می توانم بعد از این با این خدا

 

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

 

سفره ی دل را برایش باز کرد

 

می توان در بارهی گل حرف زد

 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه مثل باران راز گفت

 

با دو قطره صد هزاران راز گفت

 

می توان با او صمیمی حرف زد

 

مثل یاران قدیمی حرف زد

 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

 

با الفبای سکوت آواز خواند

 

می توان مثل علف ها حرف زد

 

با زبانی بی الفبا حرف زد

 

می توان در باره ی هر چیز گفت

 

می توان شعری خیال انگیز گفت

 

مثل این شعر روان و آشنا

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

 

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیک تر

 

از رگ گردن به من نزدیک تر

 

قصیر امین پور

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 11:58 توسط dadash farid |

دوستان عزیز و مهربانم سلام :

 

امروز تولد امام حسین بود التماس دعاداشتم فردا تولد

  

  بزرگ مرد  کربلا قمربنی هاشم هست منو از

 

 دعای خیرتان محروم نکیند یه مشکلی دارم 

 

من و خانوادم التماس دعا برای همه و برای من و  

 

خانوادم منو فراموش نکیند

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 22:51 توسط dadash farid |

 

 

سلام

 

 قمربنی هاشم

 

 فرید هستم یکی از بندهای خدا انوی که همشیه با تو

 

 غم هاش و دردت هاش رو درمیان میزاره

 

 

و اونی که همیشه از تو کمک

 

 میگیره میدونم خوب منو میشناسی راستی

 

 تولد آقا امام حسین رو

 

تبریک میگم فردا هم تولد شماست

 

 تولد شما مبارک آقاقمربنی هاشم

 

من نمیتونم بیام آونجا خدمت شما ولی

 

 دلم همیشه با شماست آره

 

من بدم خیلی هم بد ولی دلم پاک

 

آقا نمیدونم چرا چند روز جواب منو

 

نمیدی این اولین باری که جواب منو

 

نمیدی آقاجان خیلی احتیاج به

 

جواب شما دارم آقا جان من همیشه

 

وقتی صدام رو دیر میشنوی شما

 

 رو قسم میدم به آقا امام حسین پس

 

اینبار هم شما رو قسم میدم به

 

آقا امام حسین قسم به گلوی تیرخورده

 

حضرت علی اصغر تو به جوانی

 

حضرت علی اکبر تو قسم به دل

 

 سوخته حضرت زینب جواب همه رو بده

 

 جواب منم بده ساده بهت بگم

 

سفارش منو به خدا بکن من که

 

مسلمانزاده هستم اقا قمربنی

 

هاشم شما جواب مسیحی- یهودی-

 

زرشتی رو میدی جواب منو نمیدی

 

باشه ولی آقا به منم نگاه کن جان

 

 بردارعزیزت حسین جواب منو بده

 

 

آقا جان تولدت مبارک ساقی کربلا جواب

 

منو بده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 22:41 توسط dadash farid |

 

 

 

 آلبوم و آرشیو کارت پستال ها | کارت پستال میلاد حضرت ابوالفضل (ع) و روز جانباز | www.vefagh.co.ir 

ای حرمت قبلة حاجات ما

 

یاد تو تسبیح ومناجات ما

 

تاج شهیدان همه عالمی

 

دست علی ماه بنی هاشمی

 

همقدم قافله سالار عشق

 

ساقی عشاق و علمدار عشق

 

سرور و سالار سپاه حسین

 

داده سر و دست براه حسین

 

عم امام و اخ و ابن امام

 

حضرت عباس علیه السلام

 

ای علم کفر نگون ساخته

 

پرچم اسلام برافراخته

 

مکتب تو مکتب عشق و وفاست

 

درس الفبای تو صدق و صفاست

 

شمع شده آب شده سوخته

 

روح ادب را ادب آموخته

 

آب فرات از ادب تست مات

 

موج زند اشگ بچشم فرات

 

یاد حسین و لب عطشان او

 

و آن لب خشکیده¬ی طفلان او

 

ساقی کوثر پدرت مرتضی است

 

کار تو سقائی کرب و بلایت

 

هر که بدردی بغمی شد دوچار

 

گوید از یکصد و سی و سه بار

 

ایعلم افراشته در عالمین

 

اکشف یا کاشف کرب الحسین

 

از کرم و لطف جوابش دهی

 

تشنه اگر آمده آبش دهی

 

چون نهم ماه محرم رسید

 

کار بدانجا که تو دانی کشید

 

از عقب خیمه¬ی صدر جهان

 

شاه فلک جاه ملک آشیان

 

 

شمر بآواز ترا زد صدا

 

گفت کجائید بنو اختنا

 

 

تا برهانند زهنگامه¬ات

 

داد نشان خط امان نامه¬ات

 

رنگ پرید از رخ زیبای تو

 

لرزه بیفتاد بر اعضای تو

 

من بامان باشم و جان جهان

 

از دم شمشیر و سنان بی¬امان

 

دست تو نگرفت امان نامه را

 

تا که شد از پیکر پاکت جدا

 

مزد تو زین سوختن و ساختن

 

دست سپر کردن و سرباختن

 

دست تو شد دسته شه لافتی

 

خط تو شد خط امان خدا

 

چار امامی که ترا دیده اند

 

دست علم گیر تو بوسیده¬اند

 

 

طفل بدی مادر والاگهر

 

برد ترا ساحت قدس پدر

 

چشم خداوند چودست تو دید

 

بوسه زد و اشگ زچشمش چکید

 

با لب آغشته بزهر جفا

 

بوسه بدست تو بزد مجتبی

 

دید چو در کرب و بلا شاهدین

 

دست تو افتاد بروی زمین

 

خم شد و بگذاشت سر دیده¬اش

 

بوسه بزد با لب خشکیده¬اش

 

حضرت سجاد هم آندست پاک

 

بوسه زد و کرد نهان زیرخاک

 

مطلع شعبان همایون اثر

 

بر ادب تست دلیلی دگر

 

سوم اینماه چونور امید

 

شعشعه¬ی صبح حسینی دمید

 

 

چارم اینمه که پر از عطر و بوست

 

نوبت میلاد علمدار اوست

 

شد بهم آمیخته از مشرقین

 

نور ابوالفضل و شعاع حسین

 

ای بفدای سر و جان و تنت

 

وین ادب آمدن و رفتنت

 

وقت ولادت قدمی پشت سر

 

وقت شهادت قدمی بیشتر

 

مدح تو این بس که شه ملک و جان

 

شاه شهیدان و امام زمان

 

گفت بتو گوهر والا نژاد

 

جان برادر بفدای تو باد

 

شه چو بقربان برادر رود

 

 

 

شاعر : سید محمد علی ریاضی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 22:30 توسط dadash farid |

تولد قهرمان کربلا بر شما مبارک

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 19:53 توسط dadash farid |

تا حالا دلت

 

 خواسته به کسی بگی دوستت دارم..

 

تا حالا دلت خواسته خودت رابرای کسی فدا کنی

 

 تا حالا شبا وقتی همه خوابن تو خلوت

 

خودت به خاطر وجود کسی گریه کردی..

 

تاحالا خدارا بخاطر خلقت کسی ستایش کردی

 

اره!؟

 

 به این میگن!

 

 عشق حس قشنگیه

 

!نه؟

 

توسط:نیاز

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 13:19 توسط dadash farid |

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

 

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

 

دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

 

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

 

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

 

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

 

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

 

ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

 

دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری

 

بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی

 

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

 

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 23:59 توسط dadash farid |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
» تنهایی
»
» ای کاش ...!!!
» آرزو...
» رویا

Design By : Pichak